چشم هایت را به من بسپار،
راز آنها را فاش نخواهم کرد،
جمله ای که بر زبان نیاوردی
ولی در چشمت نوشته شد
می گویند، یلدا به دنیا آمده ام،
شبی مثل امشب،
نمی دانم چرا پنهان نمی کنم چهل سالگیم را،
سالی که فرزندانم قد کشیده اند
دفتر شعرم لباسی نو پوشید،
از چراغ قرمز رد شد،
پیرمردی برگ هایش را ورق زد،
زنی به هوای فرزند مرده اش، صورتش را بوسید،
و کودکی دو برگ وسط آن را کند،
اما کسی آنرا نخواند***
(هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من)
کـــــــــــم بــاش از کم بودنت نتــــــــرس اونی که اگـه کم باشی ولــــــــت میکنه، همونه که اگه زیـــاد باشی حیف و میلت میکنه
ایران رویال
دلم برای شقایق ها تنگ شده است،
همانها که می گفتند، مداد سرخ رنگش را از آنها گرفته،
اما دیشب از پشت تپه دیدمشان
سر را با مداد سرخ می کردند...
اهالی این شهر یک نوع نگاه برتر به خودشان دارند و اگر از آنها بپرسی چرا شما بهتر از بقیه هستید، نگاه عاقل اندر سفیهی به تو می اندازند و می گویند: خوب مو مشدیم دیه.
مدتی بود فکر می کردم که "مو مشدیم دیه" یعنی چه! اما به نتیجه ای نرسیدم. از بچه های شعر و داستان و تمام ایرانیان که همگی با ذوق و باکمال هستند درخواست می کنم به این سوال من پاسخ دهند
اگر جواب قانع کننده بود جایزه داره.
اگه مشدی باشی می پرسی، ایه راس میگی اول بگو جایزش چیه
ر رابطه با جملات بزرگان باید یه نکته رو در نظر بگیریم که این جملات آموزنده همیشه خیلی از ماها رو به فکر فرو میبره در زندگی نه هدفی دارم نه مسیری، نه منظوری و نه حتی معنایی. اما شادم و این نشان می دهد که یک جای کار ایراد دارد! چارلز شولز * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * بی سوادان قرن 21 کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند ، بلکه کسانی هستند که نمی توانند آموخته های کهنه را دور بریزند و دوباره بیاموزند … الوین تافلر * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * نعره هیچ شیری خانه چوبی مرا خراب نمی کند، من از سکوت موریانه ها می ترسم. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * به شخصیت خود….. بیشتر از آبرویتان اهمیت دهید.. زیرا شخصیت شما… جوهر وجود شماست.. و آبرویتان… تصورات دیگران نسبت به شما است * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * باران که میبارد همه پرندها به دنبال سر پناهند اماعقاب برای اجتناب از خیس شدن بالاتراز ابرهاپرواز میکند این دیدگاه است که تفاوت را خلق میکند… * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * گورستان ها پر از افرادی است که روزی گمان می کردن که . . . چرخ دنیا بدون آنها نمی چرخد * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * یک شمع روشن می تواند هزاران شمع خاموش را روشن کند و ذره ای از نورش کاسته نشود … * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * مشکل فکر های بسته این است که دهانشان پیوسته باز است . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * روزی برای بعضی آدم ها تنها یک خاطره خواهید بود… تلاش کنید که لااقل خاطره ای خوش باشید… * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * تنها دو گروه نمى توانند افکار خود را عوض کنند: دیوانگان تیمارستان و مردگان گورستان. “وین دایر” * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * کـــــــــــم بــاش از کم بودنت نتــــــــرس اونی که اگـه کم باشی ولــــــــت میکنه، همونه که اگه زیـــاد باشی حیفو میلت میکنه. . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * یک درخت هرچقدر هم که بزرگ باشد با یک دانه آغاز میشود,طولانی ترین سفرها با اولین قدم. (لائوتسه) * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * انســـــــــانهاى بــــــزرگ ،دو دل دارنــــــــد ؛دلـــــى که درد مى کشـــــــــــد و پنهـــــــــــــــان است و دلـــــــــــــــى که میخندد و آشکـــــــــــــــار است. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * در مسابقه بین شیر و آهو، بسیاری از آهوها برنده می شوند. چون شیر برای غذا می دود و آهو برای زندگی. پس: ” هدف مهم تر از نیاز است “ * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * زمانی خاطره هایتان از امیدهایتان قوی تر شدند ، روزگار افولتان در راه است . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * برخی آدمها به یک دلیل از مسیر زندگی ما می گذرند به ما درسهایی بیاموزند که اگر می ماندند هرگز یاد نمی گرفتیم * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اگر میخواهی دروغی نشنوی ، اصراری برای شنیدن حقیقت مکن . . . * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * آدم ها مثل عکس ها می مونند: زیاد بزرگشون کنی ، کیفیتشون میاد پایین! * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * کسانی که پشت سرتان حرف می زنند ، دقیقا به همانجا تعلق دارند، پشت سرتان! * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * چارلی چاپلین میگوید:پس از سالها فقر به ثروت و شهرت رسیدم و در کهنسالی اموختم با پول میشود خانه خرید ولی اشیانه نه! رختخواب خرید ولی خواب نه! /ساعت خرید ولی زمان نه! /مقام خرید ولی احترام نه/کتاب خرید ولی دانش نه! ادم میشه خرید ولی دل نه! /اما افسوس دیر فهمیدم!!!!!! * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * وقتی به یکی زیادی تو زندگیت اهمیت بدی ؛ اهمیتتو تو زندگیش از دست میدی … . به همین راحتی … * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * تو رابطتون سنگ بندازین تا متوجه عمقش بشین * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * « در عجبم از زنان که از خدای به این بزرگی فقط یک شوهر می خواهند و از شوهر به این درماندگی همه دنیا را!!» شکسپیر * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * به اندازه ی باورهای هر کسی ؛ با او حرف بزن …. بیشتر که بگویی ، تو را احمق فرض خواهد کرد …!!! * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * اگر موفق شدید به کسی خیانت کنید،آن شخص را احمق فرض نکنید. بلکه بدانید او خیلی بیشتر از انچه لیاقت داشته اید به شما اعتماد کرده است.. * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * چه دوستم داشته باشی و چه ازمن متنفر باشی در هر صورت بهم لطف میکنی چون اگه دوستم داشته باشی تو قلبت هستم و اگه ازم متنفر باشی تو ذهنتم (شکسپیر)
|
چشم بر گنبد امام افتاد در اشک بر لبم به دام افتاد
قلب را دادم و دعا کردم قرعه زائری به ما افتاد
***********
شب و تاریکی و احساس تنهایی تو و آن اه های سرد یلدایی
بهاری می شود قلبت به بوی گرمی آغاز نمی دانی که من شوریده ای هستم نه لیلایی
*****
من روی گلم ز روی سخت بیزارم از شور پلید، ز دیو و دد بیزارم
هرگز مشو از قهر دلم تو غافل من از همه بی مهری شهر بیزارم
**********
حال من مثل شب و روز همه تکراری است همه روز و شبم خواب و یا بیداری است
از تو و خاطره ات دلگیرم چون که رسم تو شب و بیماری است
کاش دردم درد بی احساس بود کاش چشمت همچو در الماس بود
کاش هستی با تو معنا می گرفت در دلم رویای چشمت راس بود
*****
نمی دونم چی می نویسم غزل، قصیده، مثنوی نمی دونم شعره یا حرف، یا نکته های معنوی
اما اینو خوب می دونم، دلم یه مشت خالیه اگه خدا رهام کنه، حرفام یه غازه صد منی
*****
امشب منم قلبمو می سپارم به آسمون ها برگه های سفیدشو می دم به دست خدا
پری قصه می نویسه با جوهر هف رنگش یه مشق پاک و بی غلط برای صبح فردا
*****
یک عمر به هیچ ها دل بستیم یک عمر ز آب و هستی و دل رستیم
اما چه عبث آیینه را پوشیدیم هر جا که رویم باز هم ما هستیم
*****
پا بر لبان تیغ داریم ما ادیبان دنیای دون تنگ است بر ما بی رقیبان
دیشب ز شهد شرق شعری ناب گفتم شعرم همه پرپر شد از آه غریبان
************
ای که گفتی شاعری یا شعر دزد بحر حرف نغز خود خواهی تو مزد
شعر از دنیای والا است وبس شعر می گویم بدون کارمزد
*****
ای که گفتی شاعری یا شعر دزد بحر حرف نغز خود خواهی تو مزد
فاش کردم راز خود بر آینه من نخواهم از تو به به یا صله
قلب را کردم ز خواهش ها جدا از حسادت، روح سایش ها جدا
جسم من شد همجوار قاف دور آینه از مشرق والا چو نور
...
*****
وفاداری یاروم کمیابه اینجا دلت خوشه گلم زندانه اینجا
دوستت خواهم داشت در زمان در رویا
قصه ای خواهم ساخت، از تو و آیینه
آینه خواهم شد برقی از صیقل ها،
بر تو و رخسارت نقش ها خواهم زد
مست از پژواکم عکس تو در رویم
همچو قابی خوشرو غصه را می شوید
پس از این خواب قشنگ، لحظه ها خالی گشت،
خالی از تو از من
نقش من شد دیوار سرد، بیرنگ، شبگون
انتظار رویت، همه شد یک رویا
اینک این رخسارم، بی تو از حس خالیست
قابی از پهنه دیوار بلند
انتظاری پر آه و خیالی دودین
ذهن در آتش بی تابی ها
ظن و آشوب در آن تار امید
شد همه آتش و سوخت پر غبار شد رویم
گرم شد، صیقل سرد دیوار
قلب من پرپر گشت تکه ها آواره
پس از آن گرمی تبدار و پلیدباز سرما آمد
سایه ای بر دیوار شد نمودار پس از بارش صبح
صورت زیبا بود در پی آیینه
آینه صد تکه چون غباری بر خاک
عکس صدها نقطه رنگ خورد، آینه صد پاره
قاب من خالی بود
تکه های دل من بی حاصل جمع شد از کف دالان امید
او نفهمید که این اشک من است اشک دوری که تبی گشت
و شکست قلب مجروح مرا
شیشه گر راهی شد
تا بسازد از من نوری از صورتک زیبا روی
زان پس من شدم آیینه
نه تبی داشت تنم نه دلی تنگ رقیب
آری، من شدم آیینه صورتک رنگ نداشت
سرد و بی روح خیره شد در دل قلابی من
از خود پرسید: راستی راز طراوت در چیست؟
من چرا گم شده ام؟
سر و پایم شده است خاکستر همه جا تار و کبود
راستی نکند آینه ام صادق نیست
چند روزی که گذشت جای من پستو شد
گوشه دنج و نمور خانه
ANDREW MARVELL
TO HIS COY MISTRESS
Had we but world-enough, and time,
This coyness, Lady, were no crime.
We would sit down and think which way
To walk and pass our long love’s day.
Thou by the Indian Ganges’ side
Shouldst rubies find: I by the tide
Of Humber would comlain, I would
Love you ten years before the Flood,
And you should, if you please, refuse
Till the conversion of the Jews.
My vegetable love should grow
Vaster than empires, and more slow;
And hundred years should go to prais
Thine eyes and on thy forehead gaze;
Two hundered to adore each breast,
But thirty thousand t the rest;
An age at least to every part,
And the last age should show your heart
For, lady, you deserve this state
Nor would I love at lower rate
But at my back I always hear
Time’s winged chariot hurrying near;
And yonder all before us lie
Desert of vast eternity.
Thy beauty shall no more be found,
Nor, in thy marble vault, shall sound
My echoing song; then worms shall try
That long preserved virginity,
And your quaint honor turn to dust,
And into ashes all my lust:
The grave’s a fine and private place,
But non, I think, do there embrace.
Now therefore, while the youthful hue
Sits on thy skin like morning dew,
And while thy willing soul transpires
At every pore with instant fires,
Now let us sport us while we may,
And now, like amorous birds of pray,
Rather at once our time devour
Than languish in his slow-chapped power.
Let us roll all our strength and all
Our sweetness up into one ball,
And tear our pleasures with rough strife
Thorough the iron gates of life:
Thus, though w cannot make our sun
Stand still, yet we will make him run.
اندرومازول برای دلبردلربایش (ترجمه ساده شعرصفحه300-299
اگربه اندازه کافی ازوقت و دنیا بهره مند بودیم
اگر این بانوی دلربا، هیچ گناهی نداشت
می نشستیم وفکرمی کردیم که کدام راه
برای روز طولانی عشقمان،مناسب قدم زدن و گذشتن است
تودرکنارساحل گنگ،درهند،به دنبال یاقوتی.
ومن کنارجریان هامبر،می نالم.
من ده سال قبل از طوفان(نوح)تورادوست داشتم
وتواگرمی خواستی،بایدقبل ازتبدیل یهودیت(به مسیحیت)آن را رد می کردی.
عشق رویان من، باید وسیع تراز وسعت امپراطوری ها، رشد کند.
وآهسته ترازآن:
(یعنی)صد سال زمان می خواهم تا چشمهایت را که بر روی پیشانیت می درخشد،بستایم
ستودن هرکدام ازسینه هایت دویست سال زمان می برد
و سیصد هزار سال طول می کشد تا اندام های دیگرت را ستایش کنم
هرکدام ازاعضایت یک عمر زمان می برد.
وفقط درپیری می توان به رازهای قلبت دست یافت.
بانو،تومستحق این همه هستی،آیا می توانم تو را کمترازاین دوست داشته باشم
در پشت سرم همیشه، صدایی می شنوم
ارابه بالدارزمان است که سراسیم به این سو می آید
ودرآن دوردست ها، انسان هایی هستند که قبل از ما آرمیده اند
صحراهایی که از ازلیت گسترده شده اند.
آنجا دیگر، زیبایی جلوه ای ندارد
و در سردابه مرمریت، هیچ صدایی از پژواک صدای من شنیده نمی شود
سپس کرم ها می خواهند پرده ازنجابت جاودانه ات بردارند
نجابت بی نظیر تو رنگ باخته می شود
و شهوت من به خاکستر تبدیل می گردد
قبر مکانی خصوصی و فاخراست
اما فکر نمی کنم کسی برای آنجا آغوش بگشاید
پس، حال که، تصویر جوانی، مانند شبنم صبحگاهی، بر پوستت نشسته است
و آن هنگام که، روح آرزومند، در هر روزنه، با آتشی چست، نمایان می شود
بیا مانند پرندگان عاشق طعمه، هر آنچه را که می توانیم، به چنگ آوریم
سریع تر از آنکه، زمان، اشتیاق را در روزنه هایش ببلعد
بیا تا تمام توان و شیرینی و جودمان را به شکل توپی در آوریم
و با ضربتی سخت، از میان دروازه های آهنی زندگی
فشارها را درهم شکنیم:
هر چند نمی توانیم، آفتاب را وادار کنیم تا آرام بماند
اما می توانیم او را وادار کنیم که با تمام وجود بتابد.
(شعر زیر ترجمه ای آزاد از شعر انگلیسی متن است و تا حد ممکن سعی شده تا مفاهیم آن آورده شود)
اندرو مارول برای دلبر دلربایش
گر داشتیم، جهانی، آنی و راه پایی گر بود بانوی گل، آسوده از گناهی
فکرم همه همین بود، راهی گشایم از ماه راهی به سوی رویت، دورازتباهی، ازچاه
تو در کنار گنگی، یاقوت ها به دستت من در کنارهامبر، نالم زچشم مست
ده سال قبل طوفان (نوح) من باختم دلم را خواهی تو گویی ام،نه، گو قبل قلب موسی
عشق نباتی من، در دهر ریشه دارد آهسته تر سخن گو، در دست تیشه دارد
چشمت چراغی از نور،بنشسته در مه دور یکصد سنه مراده، تا گویم از تو، آن نور
من را دو صد چه لازم، تا گویم از تو، حوری سیصد هزار سالی، گویم زتو، که دوری
یک عمر ده دلم را، تا گویمت ز اعضا پیری چو حاصلم شد، گویم ز دل، ز فردا
تو مستحق اینی، بانوی ناز دارم من نیستم حریفت، عشقت به سینه دارم
از دورها، صدایی، می آید از قفایی ارابه زمان است، می تازد از تباهی
آنجا که خواب رفتند، قبل تو نازداران صحرای دور و خالی، اما پر از بهاران
پر ناز چهر نازت، آنجا شرر ندارد پژواک صوت نرمم، آنجا اثر ندارد
رنگی ندارد آنجا،ازتو،نجابت و لطف خاکستریست طبعم،حرصم چوکودکی خفت
گور، ارچه دارد آرام، اما طلب ندارد ملک خصوصی است آن، اما طرب ندارد
بگذار تا خوشی نیز، درچهره ات بر قصد چون شبنم بهاری،با گل به رقص لرزد
تا هست این جوانی، آنی است زندگانی چون برق تند لغزد، بی هستی است و فانی
باشیم مثل صیاد، در آرزوی بازی آن را کشیم در دام، چون کودکی به بازی
ازشهد و قوت دهر، سازیم قد کوهی پیچیم راست تا چپ، در هیئتی، چو گویی
از سختی وجودم، در هم شکست سختی دروازه های آهن، آهنگ شور بختی
گرچه توان نداریم، آرام مهر بینیم اما توان آن هست، کز نور خوشه چینیم