سفارش تبلیغ
صبا

بی­ بی

 

نویسنده: فاطمه صابری

بی بی وارد اتاق پر از مهمون شد. مهمونای حاجی گوش تا گوش نشسته بودند. سلامی کرد و وسط مجلس نشست. قد بلند پیرزن هشتاد ساله تا خورده بود. روزگار روی پوست گندمگونش چروک­های درشتی انداخته بود. چشمهای درشتشو ریز کرد و یکی از آنها را بست. یه نگاهی به مهمونا انداخت و گفت:

- خوش آمدید! خوش آمدید به مجلس حاجی. جای حاجی خالیه که بیاد و خوشامد بگه.

دخترای حاجی دیگه طاقت نیاوردن و زار زدند. نوه ها هم که مشغول پذیرایی یا خواندن قرآن بودند، یاد دستای بابابزرگ و نبودنش به دلشون چنگ انداخت و اشک­هاشون رو در آورد. زنهای مجلس هم انگار دنبال بهانه­ای بودند تا دل رو خالی کنن. صدای زجه منور زن همسایه بیشتر از همه دل رو زیر و رو می­کرد. غم اون برای حاجی نبود، همه اینو می­دونستند. تو دلش جای خالی پسر رشیدش به اندازه­ای بود که می خواست با فریاد پرش کنه. ولی انگار با هر فریاد، یه غصه دیگه تو دلش جا وا می­کرد. فریده عروس حاجی اومد و چادر رو از سر منور برداشت:

- بسه زن. یه کم آروم بگیر. مگه خودتو بکشی بر­می­گرده؟

بی­بی مجلس رو دست گرفت. مثل همیشه. نباید برای حاجی کم می­ذاشت.

- گریه نکنید خانم­ها. اشک رو حروم نکنید. چشم نباید جز برای پیامبر و آل مطهرش گریون بشه.

بی­بی ­روضه رو شروع کرد. از غربت کاروان کربلا گفت و خودش به همراه بچه هاش که دیگه همه میانسال بودند، گریه کرد. می گفتند بی­بی از بچگی پای روضه می­نشسته و حرف­ها رو به خاطر می­سپرده. آخه سواد نداشته که حرفا رو به زنجیر بکشه. همه چیز رو به خاطر می­سپرد و بدون کم و زیاد روضه رو برای زن­ها می­خوند.

مجلس که تموم شد و مهمونای دور و نزدیک رفتند، بی­بی هم دلش طاقت نیاورد.

- چراغ خونم خاموشه. حاجی خوش نداشت تا یکی­مون زنده­است، خونه خالی بمونه. محمود پسرم. ماشین رو روشن کن و منو ببر خونه ننه.

- بی­بی اینجا مگه خانه خودت نیست؟ اگه نگران خانه­ای، یکی از بچه­ها رو می­فرستم همیشه اونجا باشه. سمیرا و مسعود تازه عروسی گرفتن و خونه هم ندارن. برن اونجا. تو هم اینجا. بد میگم ننه؟

محمود یه نگاهی به فریده انداخت تا مثل همیشه همراهیش کنه. فریده اولش من و منی کرد و بعد گفت:

- آره، بمونید. شما اینجا باشید خیال محمود هم راحته. وگرنه باید یه پاش مغازه باشه، یه پاش خونه شما و اینجا. پسرت دیگه جوون نیست مادر. بمون دلشو نشکن!

- باشه. هرچند می­دونم دیگه از دستم کاری ساخته نیست. ولی راس میگید. اون دو تا جوون هم سروسامون می گیرن. ثوابش بیشتره. بذار چراغ خونه رو اونا روشن کنن.

***********

چند ماهی می­شد که بی­بی داشت بدون حاجی زندگی می­کرد. گوش­هاش تو این چند ماه سنگین­تر شده بود. حرف که می زد، صدای خودشو نمی­شنید. به یاد حاجی هی روضه می خواند، بلند می خواند. عروسش بی حوصله میشد و نیشدار حرف میزد. بی­بی چیزی نمی شنید تا دلش بشکنه. باید فریاد می زدند. اونوقت بود که سرش رو پایین می­نداخت و آرام می­شد.

بعد از خوردن ناشتایی دندان­های مصنوعی­اش را از دهان در می آورد. بعد از 20 سال هنوز به آنهاعادت نکرده بود. بی دندان صورتش تو می رفت. بینی استخوانی­اش پایین می افتاد و حروف از دهانش می لغزیدند و کودکانه ادا می شدند. ماه رمضان که شد، روزه گرفت. افطار و سحر آب می نوشید به یاد امام حسین (ع) و روز که چشمش به آب می خورد یاد ابوالفضل می افتاد و باز می خواند. از حال می رفت. ناتوان شده بود. به او گفتند به کسی پول می دهیم بعد از تو روزه هایت را بگیرد و اینطور راضی می شد جرعه ای آب بنوشد از ترس به خطر افتادن سلامتی اش و سر بار دیگران شدن.

منور، زن همسایه تا صدای بی­بی را می­شنید، می­آمد روی پله های ایوان بزرگ خانه می نشست. داغ پسرش او را می­کشاند کنار بی­بی. بی بی هم می­آمد کنار او و از صبر زینب (­س) می­خواند. دلش قرص می­شد، از صدای بی­بی. از صدای زنی که در این دنیا معلق بود.

فریده، عروس بی بی دلش برای زن همسایه می سوخت. اما صدای بی بی او را می برد به روزهای جوانیش که تازه شده بود عروس بی بی. کنار آنها نشست و گفت: حالا که پیرشده دوست داشتنی شده. یادش بخیر، آن روزها که بچه ها کوچک بودند مثل حالا دل رحم نبود. نمی دانست یک روز اینطور از کار می افتد. شاید اگر می دانست آن روزها هم مهربان بود.

- ولی من از وقتی یادم میاد این پیرزن با مردم مهربان بوده فریده.

- با مردم بله. اما من عروس او بودم و اون هم به خیالش می­خواست رسم زندگی یادم بدهد اما شوق زندگی را در من کشت. او قاتل است.

-پناه بر خدا. این حرفها چیست. این پیرزن با گوش نمی­شنوه. اما خودت می­دونی فریده. وقتی نگات می­کنه، از چهره درهم تو می­فهمه، ازش کینه به دل داری. برای خدا دلت رو صاف کن تا خودت هم راحت شی.

-کلید دل ادم ها دست خداست. دلم صاف نمی­شه، منور!

فریده از کنار آنها بلند شد، بی بی رفتنش را نگاه کرد. زیر لب چیزی گفت که زن همسایه آن را نشنید.

-با من بودی بی بی. فریده خانم می گفت بی بی چقدر قصه بلد است. کاش کاری نداشت و با ما می نشست و حرف های شما را گوش می­کرد.

- عروسم زیاد زحمت می کشه. کار من هم به کار هاش اضافه شده. خدا خیرش بده.

زبان بی بی دوباره حکایت شد و روایت. از جوانی اش گفت که خشکسالی صحرا امانشان را برید و با حاجی که آن موقع جوان رشیدی بود، کوچ کردند به این منطقه خوش آب و هوا. اما صفای کویر را روی قاطرهایشان گذاشتند و با خود آوردند. هدیه کردند به مردمی که با آنها غریبگی نکردند.

*****

حساب روزها را داشت. یک ماه بیشتر به سال حاجی نمانده بود. بعد از نماز گوش که می­کردی، می­شنیدی که باز نجوا می­کند. با حاجی حرف می زد. عجیب نبود. او را رها می­کردی با حشره ها هم حرف داشت. می گفت که دلش به این دنیا نیست. اما چه کند که پیمانه اش هنوز جا داشت. باز می­گفت از بی وفایی حاجی که بی­سابقه بود و اینکه از آن روز یک سال می گذشت. نه تنها نیامده به سراغش، حتی تعارفی نزده بود که خانم شما بفرمایید. دلش می شد به اندازه سر سوزن. اشکهایش که جاری می شدند، باز می شد همان بی بی که همه چیز در نظرش کوچک بود، بس که خدا بزرگ بود.

 آن روز بی بی حالش خوش نبود. چشمانش به نقطه ای نامعلوم خیره شده بودند. می گفت سه روز مانده تا که رفتن حاجی، یک ساله شود. از پسرش قدردانی می کرد که داشت مجلسی دوباره برای پدر می گرفت واینکه دلش نمی خواست برای مرگ او اینطور به زحمت بیفتد. ساده بگیرد و مثل پدرش خیرش به مردم ناتوان برسد. پسرش می گفت: خیالت راحت، کسی را نرانده ام از امیدی که به من داشته و پدر برایش عزیز است، مثل خود بی بی که نیمه دیگر پدر است و وجودش غنیمتی است بزرگ. صبح روز سالگرد سبکبال بلند شد. فریده را صدا زد:

- عروس دلم می خواهد امروز به خانه ام سری بزنم.

فریده چیزی نگفت. سرش را تکان داد و لبخندی زد.

بعد از نماز و دعا بی بی سرش را گذاشت روی بالش سفیدش. چشم هایش را بست. بچه ها و نوه هایش یکی­یکی آمدند. فریده گفت:

- بی بی را بیدار کنید. چند ساعت است که خوابیده.

نوه هایش رفتند و صدایش زدند. گوشهایش سنگین بود. تکانش دادند. با چشم بسته لبخندی به لب داشت. ظهر که شد، همانطور که بی­بی می خواست، پسرش برای ناهار عزا به زحمت زیادی نیفتاده بود. زنی جوان با صدایی پژواک دار در مجلس زنانه روضه می­خواند.

فریده وقتی صدای روضه خوان جوان را شنید، دلش شکست. نمی­دانست چرا. اما بی­دلیل یاد روزهای جوانی افتاده بود. همان روزها که همه را دوست داشت. حس کرد بی­بی را هم دوست دارد. به سوی اتاق بی­بی رفت تا به او بگوید همه چیز عوض شده. دیگر نمی­خواهد کینه­ای از او داشته باشد. در اتاق را باز کرد. زن همسایه را دید که آخرین تکه های کفن را می­پیچید. فریده را که دید گفت: دیروز که بی­بی حرف می زد، صورتش مثل صورت الآن تو شده بود فریده. معصوم و دوست داشتنی. 

صورت بی بی باز بود. لبخند صبحگاهی همانطور بر لبانش مانده بود.  

 




تاریخ : جمعه 92/12/9 | 6:40 عصر | نویسنده : فاطمه صابری | نظر


مهربانان امروز: 9
مهربانان دیروز: 39
تمام مهربانی ها: 93346
قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

گالری عکس
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ

کد ماوس


  • اتومبیل زندگی