سفارش تبلیغ
صبا

می خواهم از این پس که بدی را بفروشم
هم مایه ننگ، هم که ددی را بــــفروشـم
آقا کمکم کن که به میخانه بــــــیـــــــایم
این داغ دمادم که زدی را بــــــــــفروشم





تاریخ : چهارشنبه 92/10/11 | 10:53 عصر | نویسنده : فاطمه صابری | نظر

در صحن تو گم کرد شبی موی سپــــــیدی
هم جوشش دل هم عطش روی ســــپیدی
گفتم که به این حال نشـد عرش مهیـــــــــا
گفت دانم و خواهم همه از روی سپــــــیدی





تاریخ : چهارشنبه 92/10/11 | 10:52 عصر | نویسنده : فاطمه صابری | نظر

نوشته کیت پیترسون

 

مترجم فاطمه صابری

حضور

 

این واقعه در اولین کولاک سال جدید رخ داد. سبز بودن، چیزی بود که می توانستی آن را در تابلویی ببینی که از دیوار آویخته شده یا در خاطره ای که به نظر می رسید مربوط به سالها پیش باشد. من در آپارتمان کوچکی در محله کثیف از غرب کلیولند تنها زندگی می کردم. آن اطراف همه چیز یکرنگ بود، حتی در تابستان. یک خاکستری چرکین که در فضایی بی پایان از زیرزمین ها و انباری های سرد جریان داشت. برای ورود به آپارتمانم هیچ راه پله ای وجود نداشت. من آنقدر پایین می رفتم که کسی حتی تصورش را هم نمی کرد. جایی می خوابیدم که اجاق هم آنجا بود. اما کوچکی آن را دوست داشتم. مثل وقتی که من و خواهرم کوچک بودیم و داخل چمدان می رفتیم و زیپ آن را به روی هم می بستیم. آن را از پله ها بالا و پایین می کشیدیم، اطراف اتاق می چرخاندیم و دیوانه وار می خندیدیم.

   

صبح روز اول دور گردنم یک شال پیچیدم و اجاق را روشن کردم. وقتی به طرف سینک می رفتم تا قابلمه را پر کنم، کفشهایم را با پا زدم.  بعد طوری مشکوک به آنها نگاه کردم که انگار کسی غیر از من، آن ها را  با پا زده است. بعد تمام اتاق را به دنبالشان گشتم و درست همان موقع او را برای اولین بار دیدم. بعدها فهمیدم که او هفته هاست که آنجاست. درست در دو متری جایی که می خوابیدم. فاصله من با او در جایی که هر روز صبح، دوش می گرفتم و لباس می پوشیدم، به اندازه دست هایم بود. وقتی تخم مرغم هایم را  می پختم و در اینترنت به دنبال گربه ای می گشتم تا از آن نگهداری کنم، او با من بود. با اینکه مدتی طولانی از این واقعه نمی گذشت، می شد مثل زن های دیگر به آن شاخ و برگ بدهم یا او را چند گلوله برفی روی شیشه فرض کنم.

در آن روز و هر روز دیگری که من در آنجا زندگی می کردم، فضای بیرون، چنبره ی ترکیبی دورانی و سفید رنگ از زمین و آسمان بود. مانند این بود که  نمای کلی مرد بر روی پرده ای بدون درز و پرنور می افتاد.  با هر وزش باد به درون و بیرون رنگ می باخت ، مانند یک پلاروید به عقب می رفت. اما من او را دیدم. من سر یکی از انگشتان صورتی اش را دیدم که از سوراخ دستکشش بیرون زده بود. دستهایش در مقابل دهانش قرار گرفته بود و دهانش با ریش های سیاهش پوشانده شده بود و نفسش مانند موجی کوتاه و بلند، به شکل دودی سفید بیرون می آمد،درست مثل دهانه یک فاضلاب زیر خیابانی یخ زده. کلاه بالاپوش او طوری بر روی سرش کشیده شده بود که چشمهایش در سایه آن روشن تر جلوه می کرد. نمی توانم بگویم چشم هایش چه رنگی بودند. اما به نظر می رسید انعکاسی حلقه مانند داشتند، درست مانند چشم یک مدل در مجله که در اثر نور لامپ عکاسی حلقه ای نورانی دور آن به وجود می آید. من جیغ نکشیدم. وحشت نکردم. حس نکردم آدرنالینم بالا رفته است. یا این که حس نکردم قلبم آنقدر تند می زند که می خواهد مرا از جا بکند. هیچ کدام از این اتفاقات نیفتاد. اگر کسی به من می گفت که مرد غریبه ای از پشت پنجره به آنها زل زده، انتظار داشتم که بعد بگوید، جیغ زدم، لیوان از دستم افتاد و شکست. به طرف تلفن دویدم و به پلیس زنگ زدم.  بعد به طرف در ورودی دویدم و پشت در را انداختم، در حمام پنهان شدم و در را پشت سرم بستم و نمی توانستم جلوی لرزیدنم را بگیرم. اما من هیچکدام از این کارها را نکردم. کاملا آرام ایستادم، انگار کسی مرا در آنجا نگه داشته بود و طوری به مرد نگاه کردم که به وضوح ناپدید شدنش را در سفیدی بی نهایت دیدم.

در آپارتمان من چیزی نبود که کسی از آن خوشش بیاید. تمام دارایی من چیزی بود که درون و بیرون جعبه ها ریخته شده بود، من حتی یک جای خواب واقعی هم نداشتم. یک تشک داشتم که آن را به شکل مبل کف اتاق سه لا جمع کرده بودم، یک میز غذاخوری هم داشتم و یک لب تاب که آن را با خودم سر کار می بردم. حتی یک تلویزیون یا یک توستر یا حتی یک جفت کفش تروتمیز هم نداشتم. پس به این نتیجه رسیدم که چیزی وجود نداشت که او بخواهد آن را بدزدد و اطمینان داشتم اگر درست نگاه می کرد، می فهمید منظره بیرون بهتر است به همین دلیل علیرغم اینکه چیز عجیبی را دیده بودم، به کارم ادامه دادم. نادیده گرفتن این اتفاق سخت بود. وقتی چیزی اینقدر واقعی باشد، چگونه می توان آن را نادیده گرفت. هر روز صبح، وقتی آب را می جوشانم و لیوانم را از قابلمه پر از بخار بیرون می کشم، او را می بینم. من حتی یک کتری چای هم نداشتم. نمی فهمم چطور مردم پولشان را صرف خرید چیزهایی می کنند که یک وسیله می تواند از عهده کار تمام آن وسایل بر آید. شب ها که از سر کار به خانه بر می گردم، آپارتمانم تاریک و ساکت است. همه فکر می کنند که من می ترسم ولی اینطور نیست. کسی پشت پرده حمام منتظرم نیست. تا به حال نشده که چیزی جابه جا شده باشد. تابه حال هیچ رد پایی را در آپارتمانم یا خراشی را روی دستگیره در ندیده ام. آرام می آیم و می روم و هر روز صبح، یک لحظه آن را با غریبه ای شریک می شوم که ابروهایش مانند یک سگ پاپی به بالا حلقه می خورده و همیشه انگشتهایش دور دهانش قرار می دهد.

حدود یک هفته بدین منوال گذشت. ماشینم را ده دقیقه قبل از حرکت با کلید آویزانِ جامانده در محفظه ی احتراق روشن می کردم تا گرم شود. با خودم فکر می کردم انجام دادن هر کاری در کلیولند غربی به هر صورت، در مورد یک مرد که اتفاقی ظاهر می شد یاهر چیز دیگری کاملا احمقانه به نظرمی رسید. منظورم اینست که به جز دوستم که اغلب اوقات پشت پنجره پرغبار می ایستاد، زندگی من روال عادی خود را داشت. یک شب که داشتم تا دیروقت تلویزیون نگاه می کردم، چیزی نظر مرا روی پنجره جلب کرد. البته این بار هم خودش بود. وقتی دیدمش فقط به خوردن ذرت بوداده ام ادامه دادم و هنوز نصف ظرف باقی مانده بود که سیر شدم. دوست نداشتم هیچ غذایی را دور بریزم، همیشه برای پرندگان کوچکی که روی برف می پریدند، دلم می سوخت و برایم عجیب بود که آنها چه کوفتی را در این محله و دوازده تا محله پایین تر برای خوردن پیدا می کنند. بنابراین من گاهی برای آنها یا برای سنجاب ها غذا می ریختم. به طرف پنجره رفتم. تا آن زمان هرگز واقعا با آن مرد روبرو نشده بودم. وقتی او اندوهگین به من خیره می شد، همیشه به اندازه طول اتاق بین من و او فاصله بود. ولی آن شب فکر می کردم دل و جرأت پیدا کرده ام. بلند شدم و نمایی از او را دیدم. درست مثل ماهی که درآسمان در حال کامل شدن بود و پشت سرش می درخشید. می دیدم که ماه هاله ای سفید را دور صورتش پدید آورده بود. چشمهایم به طرف قفل بالای پنجره رفت تا آن راباز کند و زمانی که دوباره به او نگاه کردم، در آنجا فقط برف دیدم. دستهای رنگ پریده اش او را پاک کرده بود. صورتم را به سمت سرما گرفتم، سرمایی که بیشتر شبیه آتش بود تا یخ و به دنبال او گشتم. یک لایه شیشه ای از یخ، برف را پوشانده بود. باقی مانده ذرت ها ها را پرت کردم، مثل تاس روی زمین پخش شدند. هیچ اثری از مرد نمانده بود. وقتی پنجره را به پایین کشیدم، متوجه شدم آن شب اصلا ماهی وجود نداشت.

صبح روز بعد یک استیشن واگن کثیف مقابل آپارتمانم بود. هاله های خاکستری و سفیدی از دود اگزوز را دیدم که بیرون می زد. من چشم های زنی را دیدم که براق و غمگین بودند. ابروهای پاپی مانند  آن زن را قبلا روی صورت مرد کنار پنجره ام دیده بودم. زن طوری به در زل زده بود که انگار منتظر بود کسی از در بیرون بیاید. من بیرون رفتم و او با ماشینش دور شد.

به راستی این واقعه رخ داده بود. بار چهارم به نظرم رسید که باید متفاوت باشد. چیزی در وجود او درست شبیه مرد کنار پنجره من بود، شاید آمدن و رفتنش، خیره شدنش و یا ابروهایی که  کمانی به سوی بالا بودند.اما او دهانش را با دستهایش نمی پوشاند. دستهای او حتی در این هوا هم بدون دستکش و سفید بودند و محکم فرمان اتوموبیل را چسبیده بودند. من لب های او را دیدم که محکم به هم فشرده می شدند، روی هم حرکت می کردند و به داخل و بیرون دهانش کشیده می شدند. این بار که بر روی یخ ها پا گذاشتم، چهارمین باری بود که او را می دیدم. او این بار با ماشینش از من دور نشد. من منتظر بودم که او همین کار را انجام دهد، درست مثل دفعات قبل. اما او فقط به خیابان جلویی و سپس به صورت من نگاه کرد. بعد دیدم که دستش به طرف در رفت و پنجره به پایین کشیده شد.  با حالتی بسیار عادی به سویش رفتم، نه مثل کسی که طی سه روز قبل او را دیده است، بلکه مانند کسی که می خواهد در صورت نیاز آدرس بدهد یا بپرسد همه چیز مرتب است. از او چیزی نپرسیدم چون چندان مطمئن نبودم، چیزی که می خواستم بپرسم، مناسب هست یا نه .

باد کلمات را دزدید و آنها را بیرون بر روی درختان و پیاده رو پراکنده کرد و به آشغال قوطی های نقره ای ضربه ای زد. زن حرفی نزد. به نظر می رسید می خواهد مثل قبل با ماشینش برود. دستهایش را پشت فرمان گذاشت و مستقیم به جلو نگاه کرد. اما پس از آن برگشت و با نگاهش مرا تا آپارتمانم دنبال کرد. من هم پشت سرم را نگاه کردم، مثل کسی که چیزی را گم کرده باشد. او سمت راست خانه یعنی فضای بین خانه و حصار همسایه را نگاه می کرد که بیش از شش متر نمی شد. همانجایی که دوست پشت پنجره ام آنجا می ایستاد، انگار می خواست عمداً کاری کند که دیر سر کار برسم.

پرسیدم: دنبال آن مرد هستی؟ فورا فهمید که من چه می گویم اما خیلی طول کشید که عکس العمل نشان دهد. اگر می پرسید کدام مرد، چه باید می گفتم؟ می گفتم همان مردی که هر روز از پنجره به من زل می زند. همانی که می دانم ممکن است یک قاتل زنجیره ای باشد که به دنبال قربانی بعدی اش می گردد. می دانم اگر این چیزهارا بگویم، مردم چه فکری می کنند. اما چیزی نپرسید.

او از من نپرسید چه کسی را می گویم. حدود یک دقیقه چیزی نگفت، فقط بی معنا به فاصله من و آپارتمان خیره شد. می دانستم که دوباره دیر سر کارم می رسم. به نظر می رسید می خواهد چیزی بگوید،لب هایش تکان خورد و شروع به اشک ریختن کرد. حرف صاحبخانه ام را به خاطر آوردم که با انگلیسی دست و پا شکسته می گفت چقدر خوشحال است که لازم نیست در اسباب کشی کمکم کند. او می گفت قبل از من یک زن وشوهر اینجا زندگی می کردند. و بقیه حرفهایش را به زبان اسپانیایی گفت که به نظر می رسید «غم انگیز» بودند. چون موقع حرف زدن سرش را تکان می داد.  

در حالی که داشتم به پنجره نزدیک می شدم، پرسیدم: می خوای کمکت کنم؟ اکنون گریه او شدت گرفته بود.  به موبایلم نگاهی کردم و متوجه شدم که هنوز وقت دارم. همیشه ماشینم را کمی زودتر روشن می کردم و قبل از حرکت به خانه بر می گشتم. برف از سقف، مانند باران، پایین می ریخت.

طوری وانمود کردم که انگار دارم با قاشق سوپخوری از قابلمه برایش غذا می کشم، گفتم: اگر بخواهی می توانیم برویم تو و یک لیوان چای بخوریم.

ادامه دادم: اوه، ممکن است بخواهی فقط حرف بزنی. برای همین اومدی اینجا. دیگر نمی دانستم با او چه کنم.

اسمت چیه؟ چند هفته است که من اومدم اینجا. دقیقا کمی بیشتر از یه ماه میشه.کسی را نمی شناسم. تو یه مجله پایین شهری کار می کنم. طراحی گرافیک می کنم. او آرام شد و به من نگاه کرد.

آرام گفت: امی




تاریخ : جمعه 92/10/6 | 6:29 عصر | نویسنده : فاطمه صابری | نظر

 

به آپارتمان رنگ و رفته آبی کوچکم و درخت ها و قوطی های شکسته که حالا به خاطر یخبندان به کناره ها چسبیده بودند، اشاره کردم و با ذوق گفتم: هی امی، من الن هستم. تو قبلا اینجا زندگی می کردی؟ او به آپارتمان نگاه کرد و سرش را تکان داد. انگار این آپارتمان بود که از او سوال کرده بود.

می خوای برای چند لحظه بیای تو؟ من زیاد نمی تونم بمونم، باید زود برم، اما اگه بخوای می تونی چند دقیقه بیای تو. من درکت می کنم، وقتی از اولین خونم اسباب کشی کردم همیشه دلم می خواست برگردم و ببینم سر خونه قبلی چی اومده. مثلا ببینم دیوارهاشو چه رنگی زدند و تغییراتی از این دست. من هنوز خونه را رنگ نکردم. ممکنه تابستون رنگش کنم.

به او لبخند زدم، او هم بی حال لبخندم را پاسخ داد،  انگار صورتش فراموش کرده بود کدام عضله اش را باید بکشد تا گوشه های دهانش برای لبخند زدن بشکند. او به خانه زل زد بعد به من خیره شد و دوباره نگاهش را به سوی خانه برگرداند و بدون اینکه حرف بزند کمربند صندلی ماشینش را بازکرد و از ماشین خارج شد. ما وسط خیابان یخ زده ایستاده بودیم، ماشینش هنوز روشن بود و چیزی از آن چکه می کرد که چاله ای در زیر آن ایجاد کرده بود و بر روی ترک های یخ و برف سفت شده چرکین چرخ می زد و جریان داشت، سپس به سوی جدول کشیده می شد.

اشاره کردم به سوئیچ آویزان از محفظه و گفتم: می خوای؟ اگر من ماشینم را روشن رها می کردم مشکلی به وجود نمی آمد، اما اگر ماشین او را می دزدیدند، حس بدی پیدا می کردم.

به آرامی گفت: اوه بله ممنون. به صندلی اش در ماشین نگاهی انداختم و ماشین او را خاموش کردم. سوئیچ را بیرون کشیدم و آن را داخل جیب کتش گذاشتم. وقتی او دوباره به صورتم نگاه کرد، به تلخی لبخند زدم، بله به تلخی و راه آپارتمانم را در پیش گرفتم. با عجله به دنبال من راه افتاد، صدای نفس های عمیقش را می شنیدم. هوای سرد درون سینه اش کشیده شد، چون شروع به سرفه کرد.

 

 در حالی که در را باز می کردم و به داخل می رفتم از روی شانه ام به او نگاه کردم و گفتم: حالت خوب است؟ او فقط سرش را تکان داد و من دیدم که ابرهایش به بالا کشیده می شدند و لبهایش به درون دهانش می رفت. با این  حال مطمئن نبودم که دارم کار درستی انجام می دهم.  چه فکری کردم و این زن غریبه عوضی را به خانه راه دادم؟ یادم آمد که جایی را نداشتم تا به او تعارف کنم که بنشیند و این خیلی بد بود. وقتی پا به آپارتمان گذاشتیم، هوای سرد بیرون مثل یک نفس به درون کشیده شد.

او اولین مهمان من بود، در یک آن از وضعیت خانه کمی خجالت کشیدم. کیسه چای خیس را از روی آشغال ها برداشتم و آشغالها را از آن جدا کردم ولی سعی کردم نفهمد شلخته هستم.

چایی می خوری یا شکلات داغ؟ من قهوه جوش ندارم. قبل از اینکه او بتواند جوابی بدهد دو تا لیوان برداشتم، قابلمه را که روی اجاق بود پر کردم و منتظر شدم تا بجوشد. او هیچ حرفی نمی زد و مرا می پایید، حدس زدم همانجایی ایستاده بودم که روزی اتاق نشیمن او بوده، وقتی از لاک خود درآمد هاج و واج به اطراف نگاه می کرد.  

برای اینکه او را از حالت گیجی در آورم، گفتم: فکر می کنم شکلات داغ دوست داشته باشی؟ او طوری به من خیره شد که انگار یادش رفته بود کجاست. دست آخر گفت: البته.

سعی کردم تا آب جوش می آید با خودم حرف بزنم. سوال هایی را که او باید می پرسید، می پرسیدم و در جواب سرم را تکان می دادم. بالاخره، دو فنجان شکلات داغ آماده کردم و با خشونت آن ها را به هم زدم، طوری که از فنجان بیرون ریخت.

وقتی لیوان را به دستش می دادم، لبخند تلخی زدم و گفتم: کاش چند تا کلوچه خمیری (مارشمالو) داشتم، چقدر خوب می شد.

اگر وقت داشتم می شد آن را در رد وود فورست از پاول بونیان و مغازه بزرگ بلوآکس او تهیه کرد. دلم می خواست فکرش را به سمت فرشی که طرح سگ داشت جلب کنم. هر چند این کار کمی عجیب به نظر می رسید. وقتی بچه بودم مادرم یکی از آنها را برایم گرفت چون سگ دالماسی (سگ بزرگ) دوست داشتم. سعی کردم برایش توضیح دهم که به لطف دیسنی[1] ، بچه های زیادی به این نوع سگ ها علاقمند هستند. حتی وقتی بچگی را پشت سر می گذارند. ولی مادرم هنوز هم برایم لیوان های بزرگ و کارت های تولدی می فرست که روی آن خال های سیاه درخشان دارد.

 دوست داری، رو رختخواب بشینی؟ ببخشید، کمی چندش آوره، ولی من هنوز صندلی نخریدم.

به دیوارهای خالی اطرافم و پوستر هایی که کف اتاق روی هم جمع شده بودند، نگاهی کردم و با خود گفتم: امشب همه آنها را به دیوار می زنم، اما می دانستم که این کار را نخواهم کرد. او به طرف رختخوابم رفت و در گوشه ای از آن نشست. یک جعبه پر از کتاب را جلو کشیدم و روی آن نشستم. شکلات داغ را مزه مزه کردم و یک تکه بزرگ آن را در دهانم گذاشتم. امیدوار بودم اینطوری حالم بهتر شود.

پرسیدم تو قبل از من، اینجا زندگی می کردی؟ امیدوار بودم دوباره یکی از حمله های هیستریکش شروع نشود هر چند به نظر می رسید آرام گرفته است.

-بله.

تنها بودی؟

جرعه ای از لیوان داغ را هورت کشیدم. هر چند حس می کردم جواب را می دانم. او باید یکی از آن زوجی باشد که صاحب خانه از آنها حرف زده بود. احتمالاً آنها باید جدایی بدی را تجربه کرده باشند. شاید هنوز هم مرد به دنبال او می گشت. شاید هنوز در کمین او بود. خودم را جای او گذاشتم و تصورکردم که مردی در کمین من باشد. اما به نظر نمی رسید که آن مرد آزارش به کسی برسد. آنها هر دو دچار غم، تنهایی و سرما بودند.

او گفت: نه و پس از آن نفسی روی لیوان بخارگرفته سر داد، منتظر ماندم، امیدوار بودم که او داستان زندگی اش را برای من بگوید چون سوالی نپرسیده بودم که او را به گریه بیندازد.

او با یک لبخند زورکی ادامه داد: من با نامزدم «اریک» زندگی می کردم. او یک موسیقی دان بود. ما خانه را فرش کرده بودیم و به دیوارها کاغذ دیواری زده بودیم ، او به حفره های کوچکی اشاره کرد که تابحال به آنها توجه نکرده بودم و ادامه داد: . دوستان اریک همیشه می آمدند و در اینجا تمرین می کردند.

تمرین گروهی در این مکان؟ احمقانه است! در این هنگام بود که لبخند او را دیدم. مطمئن شدم که او سعی می کند خود را در آن فضا حس کند. چهار یا پنج مرد گیتار به دست دور رختخوابی که امی روی آن نشسته  حلقه بزنند ، شاید یک طبل زن هم روی صندلی اش در حمام جا شده باشد. امی ساکت شد و درون لیوانش زل زد. در سکوت نشسته بودیم که نگاهم به سمت پنجره کشیده شد. مرد برگشته بود.

وقتی آنطور به طرف نگاه کردم، امی هم به آن سو نگاه کرد اما اتفاقی نیفتاد. او مرد را ندید. مرد به پنجره نزدیک شد و دستهایش را دو طرف صورتش به شکل دو کاسه در آورد تا بتواند داخل خانه را ببیند. غمگین تر از قبل نگاه می کرد. گونه هایش به بالا کشیده شده بود و پیشانی اش مانند یک پیرمرد چروکیده شده بود. به نظر می رسید دارد می لرزد. کف دستهایش را روی پنجره گذاشت. می توانستم ببینم که چطور جای نوک انگشتهایش بر روی شیشه یخ می زند. آن لحظه را حس می کردم. می دانستم که نمی توانم چیزی را که می بینم با صدای بلند شرح دهم. یا من یک تومور در حال رشد در سرم داشتم که می توانستم مردی را ببینم که این زن نمی تواند او را ببیند یا آن مرد یک روح بود. روح زن. روح نامزد زن.

امی برای او چه اتفاقی افتاد؟ برای اریک. تقریبا انتظار داشتم که بگوید، منظورت چیست؟ او سر کار است. پس به این معنا است که من تومور داشتم و نمی دانستم با آن چه کنم. آیا من بیمار بودم.

اما او اینطور نگفت. او فقط به من نگاه کرد، انگار برایش مهم نبود من چطور و چه چیزی را می دانم. انگار من آنجا نبودم. او به فضایی نامعلوم خیره شد و ذهنش به جای دیگری رفت. این زمان اصلا زمان خوبی نبود.

او به حمام در هم بر هم من اشاره کرد و گفت: او خودش را کشت، درست همانجا. روی کاشی های زرد، مرد کنار پنجره را تصور کردم که با لوله ی تفنگی در دهان به آینه کوچک روی سینک خیره شده است. در این فکر بودم که اگر بشودسوالی پرسید، چه سوالی مناسب است. با چه کلمه ای سوالم را شروع کنم، چرا یا چطور؟ فکر می کردم، با چه سوالی شروع کنم که دارای کمترین ابهام باشد.

قرص. او تمام قرص های داخل کابینت را بلعیده بود. من او را در حالی پیدا کردم که روی کف خانه مچاله شده بود. چشم هایش را بست و محکم روی هم فشرد. فکر می کنم دوباره صحنه را دیده بود. او را دیده بود. به پنجره نگاه کردم، مرد هم چشمهایش را روی هم فشار میداد.

در حالی که سعی می کردم موضوع را عوض کنم گفتم: اون چه شکلی بود. وقتی امی حرف می زد به او نگاه می کردم که بیرون پنجره ایستاده بود.

مکثی کرد و ادامه داد: آرام بود. هرگز نفهمیدم در سرش چه می گذرد. اصلا به من چیزی نمی گفت. شغلش را از دست داده بود. گروه او را بیرون انداخته بودند. می گفتند به سه گیتار زن نیاز ندارند و اینکه احمقانه است که روی صحنه با این تعداد زیاد اجرا داشته باشند. والدینم اصلا از او خوششان نمی اومد و اجازه نمی دادند ازدواج کنیم. می گفتند اریک شبیه آدم های بی خانمانه. اما اریک ریش گذاشتن رو دوست داشت. من هم ریش های اونو دوست داشتم.

امی نگاهش را برگرداند و به کفشهایش خیره شد که در اثر فشاری که آورده بود، زیر آن داشت چاله ای بر روی کف چوبی درست می شد.

متاسفم. نمی دانم چرا به اینجا اومدم، فقط فکر می کردم اینجابه اریک بیشتر نزدیک می شم.  هیچ وقت فرصت نکردم با اون خداحافظی کنم.

آهی کشید و به دیوارهای خالی اطراف نگاهی انداخت. حالا مطمئن بودم که مرد پشت پنجره مرده است. او اریک بود. او برای دیدن زن به اینجا می آمد. فکر کردم این صحنه آنقدر که باید احمقانه به نظر نمی رسد.

گفتم: فکر می کنم اریک هم به اینجا میاد.

امی چیزی نشنید. او فقط به من نگاه کرد، چشم هایش را کوچک کرد، انگار سعی داشت خطی ریز را بر روی صورت من بخواند.

-         یه نفره که همیشه میاد پشت پنجره، فکر می کنم از این بی خانمان هاست یا... از فکری که دارم مطمئن نیستم. اما ممکنه خودش باشه. خوب، الآن هم اون اینجاست.

 انتظار داشتم به محض اینکه زن سرش را به سوی پنجره برگرداند، مرد ناپدید شود. اما اینطور نشد. اریک به چشم های زن خیره شد. زن به سمت من برگشت.

گیج شد و به شیشه یخ زده اشاره کرد و گفت: کجا؟

آره خودشه، داره نگات می کنه. اون واقعا غصه می خوره. شاید هم اینطور نباشه.

از کاری که می کردم مطمئن نبودم. آیا من مترجم یک مرده بودم؟ اول طوری به من نگاه کرد که انگار دیوانه شده ام، من این را متوجه شدم. اما او بلند نشد، مایع گرم و قهوه ای درون لیوانش را به سمت من پرت نکرد و جیغ زنان به سمت در فرار نکرد. فکر می کردم او به خاطر احساسی عمیق به اینجا آمده، آمده که چیزی پیدا کند. نیاز دارد تا به احساسش شکلی واقعی بدهد. چهره اش آرام شد و وقتی صحبت می کرد به عقب بر می گشت و  پنجره را نگاه می کرد. من هم به آنها نگاه می کردم، شاید کار من احمقانه تر بود.

مرد رفته بود.

امی گفت: او حرف هم می زند؟

سوال او از عقلش نشات می گرفت که تلاش داشت چیزی را باور کند که واقعا وجود دارد.

خوب، او الآن رفته است، اما نه، او حرف نمی زنه. یعنی با من حرف نمی زنه.

امی سرش را تند به طرف پنجره برگرداند، تا به حال چنین حرکت سریعی از او ندیده بودم.

منظورت از این حرف چیست، اون رفته؟

بلند شد و به سوی پنجره رفت. او تقریباً از پنجره بیرون را دیوانه وار نگاه می کرد، سپس چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید. مدت زیادی را با چشم های بسته آنجا ایستاد. فقط نفس می کشید.

بالاخره برگشت و دوباره به آپارتمان نگاه کرد. این بار نیشخندی را بر لب داشت. به داخل لیوانش نگاهی کرد و سپس رو به من کرد.

-         ممنون ازپذیراییت. از اینکه اجازه دادی به اینجا برگردم.

-         قابلی نداشت.

-         بهتره بری سر کارت. نمی خوام باعث شم که دیر برسی.

او به طرف سینک رفت و لیوانش را کنار ظرف ها و فنجان های کثیف گذاشت. تا در آپارتمان همراهیش کردم، طوری که انگار هنوز آپارتمان اوست. آفتاب آنقدر روی برف درخشان بود که مجبور شدم لیوان طرح سگ دستم را جلو ی چشم هایم بگیرم. 

گفت: از دیدنت خوشحال شدم. طوری لبخند می زد که من ردیف دندان های سفیدش را که فکر نمی کردم اصلا وجود داشته باشد دیدم.

گفتم: خوشحال می شم که بتونم کمکی بهت بکنم.

دنبال کلماتی می گشتم که فقط بیانگر چیزی باشد که اتفاق افتاده بود. او به طرف ماشینش برگشت. به نظر می رسید کمی از آمدن به آنجا شرمنده شده است. از سمت چپ من سایه ای نمایان شد و سپس یک مرد. اریک بود. حالا او اسم داشت. او را دیدم که راه می رفت در حالی که دستهایش را از روی صورتش به پایین و در طرفینش انداخته بود. او ایستاد و به من نگاه کرد، درست به چشم هایم. فقط چند لحظه طول کشید ولی به نظر می رسید بلند تر از تمام لحظات عمرم بود. سپس دوباره به جلو گام برداشت، تا به امی برسد.

-         امی.

 می خواستم به او بگویم که اریک آنجاست، درست پشت سرش. اما ایستادم. او برگشت و به من نگاه کرد اما درست رو به اریک نگاه می کرد. اریک بین ما قرار داشت و داشت امی را نگاه می کرد. آنقدر نزدیک که می توانست لمسش کند.

گفتم: هر وقت دوست داشتی می تونی به اینجا بیای.

 فکر کردم این جمله از همه چیز مناسب تر باشد و با این حرف می توانم منظورم را برسانم. امی سوار ماشین شد، دیدم که اریک روی صندلی کناری نشست. او به خانه نگاهی انداخت و گفت: متشکرم. وقتی داشت دور می شد از طرز خداحافظی اش فهمیدم که دیگر او را و طریقه نگاهش به خانه را نخواهم دید.



[1] والت دیسنی. صاحب کمپانی سازنده فیلم های کارتونی




تاریخ : جمعه 92/10/6 | 6:26 عصر | نویسنده : فاطمه صابری | نظر

آن روزها...
آدم ها را روی صفحه کاغذ بی خط می کشیدیم...
خوب ها سمت راست
بد ها سمت چپ
رنگی بودند آدم ها
سیل آمد و رنگ ها را برد
زیر گِل ها.. آدم ها همه خاکستری شده اند





تاریخ : پنج شنبه 92/10/5 | 9:34 عصر | نویسنده : فاطمه صابری | نظر

دلم که می گیرد
نه... گریه نمی کنم چون گریه ام زیباترین لطیفه غریبه هاست
غریبه سلام
می خندی...
می گویند خنده ات زیباست
من می گویم قانون زیبایی شناسی جعلی است





تاریخ : پنج شنبه 92/10/5 | 9:20 عصر | نویسنده : فاطمه صابری | نظر




مهربانان امروز: 25
مهربانان دیروز: 19
تمام مهربانی ها: 79890
قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

گالری عکس
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ

کد ماوس


  • اتومبیل زندگی