سفارش تبلیغ
بررسی مالکیت دامنه هاست ایران

زندگی یک بازی است

تو بازیت را می کنی، من بازیم را

وسط بازی حرف که می زنی، خراب می شود




تاریخ : جمعه 91/11/6 | 3:16 عصر | نویسنده : فاطمه صابری | نظر

یادت هست سنگی سخت بودم

کوهی بودم خشک اما باشکوه

امروز  چشمه ای از قلبم جوشید، جاری گشتم

و پیمودم راهی را به سوی رود

تا تنها نماند...




تاریخ : جمعه 91/11/6 | 3:12 عصر | نویسنده : فاطمه صابری | نظر

دلم برای شقایق ها تنگ شده،

همانها که می گفتند، مداد سرخ رنگش را از آنها گرفته،

اما دیشب از پشت تپه دیدمشان

سر را با مداد سرخ می کردند...

 




تاریخ : سه شنبه 91/11/3 | 7:58 عصر | نویسنده : فاطمه صابری | نظر

 دفتر شعرم لباسی نو پوشید،

از چراغ قرمز رد شد،

پیرمردی برگ هایش را ورق زد،

زنی به هوای فرزند مرده اش، صورتش را بوسید،

و کودکی دو برگ وسط آن را کند،

اما کسی آنرا نخواند***

(هر کسی از ظن خود شد یار من     از درون من نجست اسرار من)




تاریخ : سه شنبه 91/11/3 | 7:57 عصر | نویسنده : فاطمه صابری | نظر

چشم هایت را به من بسپار،

راز آنها را فاش نخواهم کرد،

جمله ای که بر زبان نیاوردی

ولی در چشمت نوشته شد




تاریخ : سه شنبه 91/11/3 | 7:55 عصر | نویسنده : فاطمه صابری | نظر

آسمان هر چه داشت بارید،

چه با سخاوت است،

شانه هایش هنوز برف دارند




تاریخ : سه شنبه 91/11/3 | 7:55 عصر | نویسنده : فاطمه صابری | نظر

هر کدام از این جلسات شعر یک جور دیوانه ام می کند،

یکی دیوانگی نو می افزاید و دیگری همان جنون کلاسیکم را بیدار می کند




تاریخ : سه شنبه 91/11/3 | 7:51 عصر | نویسنده : فاطمه صابری | نظر

چشم هایت را ببند

بگذار دریا آرام بگیرد

ماه بی روبند است،

و من محکوم به اعدام،

بسته بر تیرکی رو به دریایم

فریاد می زنم، چشم هایت را ببند




تاریخ : سه شنبه 91/11/3 | 7:50 عصر | نویسنده : فاطمه صابری | نظر

خواست که بمیرم،

باور نمی کنی؟

ننویسم

و نوشته هایم را زمزمه نکنم،

از یاد ببرم، انسان بودن را،

و تنها زن باشم،

زمانه، بی بخشش از تو بسیار می خواهد...




تاریخ : سه شنبه 91/11/3 | 7:49 عصر | نویسنده : فاطمه صابری | نظر




مهربانان امروز: 25
مهربانان دیروز: 19
تمام مهربانی ها: 79890
قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

گالری عکس
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ

کد ماوس


  • اتومبیل زندگی